




















|
مادرانه های من . . . . . تو یکی از شبای اردیبهشت همون ماهی که خدای مهربون من و بابایی رو به این دنیا آورد یه فرشته کوچولوی ناز هم به ما هدیه داد . . . . . . . . . . فاطمه قشنگم بهترین کادوی تولد ماست . خدایا هر چقدر هم شکرانه تو رو به جا بیاریم بازم کمه. بهمون لیاقت این موهبت عظیم رو عنایت فرما
| ||
|
|
یه سلام نود و یکی به دختر نازم و خواننده های وبلاگش یه سال دیگه از عمرمون سپری شد و این سومین سال تحویلی بود که تو رو در کنارم داشتم. خدایا شکرت. امسال موقع تحویل سال که صبح زود بود بیدار شدم هفت سینو چیدم نزدیک تحویل باباییتو صدا کردمو و ناهار رفتیم خونه مامان محبوبه و شبم مامانجون... امسال تو سیزده روز اول هیچ کجا نرفتیم. باباییت بخاطر مشغله زیاد از چهارم رفت سر کار،عصرام کارمون دید و بازدید شده بود. دختر نازنینم هنوز علاقه ای به رابطه برقرار کردن با نی نیا نداری اما بزرگترایی که بهت محبت می کنن رو دوست داری و به سمتشون تمایل نشون میدی تو این مدت یه اتفاق باور نکردنی یه شب خوابیدنت بیرون از خونه و پیش خاله سارا بود که همه رو انگشت به دهن کرده بود. بعد از اونم یه شب می خواستی پیش عمه زهرا بمونی یه روزم خاله فرشته رو به ما ترجیح دادی و رفتی پیشش و این داستان چند بار دیگه تکرار شد... و اما از کارای خوشمزت بگم که بدون آموزشه و گاهی عجیب انگشت به دهنمون می کنه: کلا حافظه تصویری خوبی داری مثلا یه وقت کفشی چیزی شبیه خاله سارا می پوشم میگی مال خاله ساراست یا روسری شبیه مامان محبوبه یا مثلا چند روز پیش که خاله ساجده پیشمون بود کیفش سبز رنگ بود بعد چند وقت بعدش من کیف سبز گرفتم دستم گفتی کیف خاله ستاره( ساجده) است؟! هرجا مزدا سه سفید تو خیابون می بینی میگی ماشین عمه مینا چون یه دفعه با عمه مینا اینا از جایی بر می گشتیم و مدتی تو راه با هم بودیم اخیرا هم ماشین باباجی رو میشناسی پامونو که تو مژده میذاریم (مسیر دکتر فاطمه) با التماس میگی نریم آقا دکتر، نریم مامان بعضی وقتا یهویی میای با یه لهن بامزه و صدای زیر میگی بیبشید، مذرت می خواستم. منم بغلت می کنم میگم مامانی چرا بیبشید و کر کر می خنده و هی تکرار می کنی و به منم میگی بگم چرا بیبشید. دیشب برا بابایی یه جشن تولد مختصر تو شاندیز گرفته بودم برگشتنه شیشه ماشین پایین بود و سرتو کرده بودی دمه پنجره و با خودت برنامه رنگین کمونو دوره می کردی و می گفتی صد دانه یاقوووووووووت استه به استه ممممممممممم( آهنگ دقیق شعر رو زمزمه می کردی) بعد هم تو حال خودت گفتی دستا بالا و به حالت دعا دستتو بردی بالا و گفتی خدایا ... بعد هم آممین... تو ماشین که می شینیم شبا دنبال ماه می گردی و میگی ماه قشنگ و زیبا کوووش و خیلی وقتا می خوای که شعرشو برات بخونم با نی نیا و خرگوشیت مثل من برخورد می کنی مثلا بغلش می کنیو می چسبونی به خودتو می گی ترسیدی مامانی؟ یه کار خیلی بامزت اینه که تو ذهنت خیلی وقتا با صدرا صحبت و بازی می کنی و مثلا یهو وسط بازیت میگی صدرا بیا آماس(آدامس) بعد میگی قورت ندیا خاله(به زبون من) کلا مملو از حس مادرانه ای چندین تا شعر رو دست و پا شکسته می خونی و ریتمشونو کاملا می دونی تو اردیبهشت هم دو شب رفتیم اصفهان منم که قبل از سفر خیلی به خوش گذشتن بهمون امید بسته بودم. با ماشین حرکت کردیم و نزدیک عصر ریدیم اصفهان. همون شب رفتیم میدون امام و شما حسابی بدو بدو کردی( عشقت بدو بدو کردنه کلا و کم هم نمیاری) امااااا از روزش مدام دستت تو دهنت بود و منم تو فکر که چجوری این عادتو از سرت بندازم. از همون شب حس کردم یه مقدر گرمی فرداش گرمتر شدی و تب کردی. دستتم مدام تو دهنت بود و هیچ چیزی نمی تونستی بخوری با راهنمایی دوستم یلدا همونجا بردیمت دکتر و گفت گلوش ورم داره و ویروسیه و بعد از سه روز خوب میشه. برگشتنه هم تهران که رسیدیم بردیمت باز کلینیک کودکان و دکتر گفت گلوش چرک کرده و آنتی بیوتیک داد و نهاااایتا بعد از ۴ روز تب که دیگه داشت منو دیوونه می کرد رفتیم دکتر عبدی.( اتفاقا اون روز امیرحسینم اونجا بود) من به دکتر گفتم از لحاظ آفت هم معاینت کنه . تا یه دهنت نگاه انداخت گفت بعله دهنش آفت زده لثه هاش متورمه ویروس تبخاله و از کسی گرفته احتمالا۵-۴ روز تب زیاد داره ۵- روز دیگم تب کم و بد خلقی. و مامانی من تو این مدت که مقارن شده بود با جلسات فاطمیه مامانجون اینا چی کشیدم از بخلقی و بد غذایی... البته دلم هم برات کباب بود فرشته قشنگم. عزیزکم حدود ۱۰ روز قبل از سفر من تجربه فوق العاده خوب غذا خوردن کودک رو چشیدم ولیییی خیلی زود تمام شد. یه شب همون موقعا خونه عمه زهرا دعوت بودیم و موقع غذا دادن به تو و امیر حسین باب بابا و عمو سعید و خاله زهرا رفتیم تو اتاق که ما از پس شما بر نیومدیم و خاله زهرا اینا از پس امیر حسین. بعد من دیدم امیر حسین از دست من خوب می خوره غذای تو رو گذاشتم کنار و گفتم لا اقل بذار یکیشون سیر بشه. وقتی می دیدم امیر حسین هر قاشقی که می خوره بر می گرده دهنشو کامل باز می کنه که باز غذا بذارم دهنش از ته دلم از خدا خواستم تو هم همینطور باشی که از فرداش این معجزه رخ داد. اما چه فایده بعد از این مریضی سخت دوباره روز از نو روزی از نو. بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکر. تازگیا صبحها ولت کنم یکی دوتا ظرف خامه می خوری اما نون دلت نمی خواد اصلا با کلی بازی قاطی خامه بهت نون میدم. قوت غالبتم ماکارونی برنجی با کباب تابه ایه. انقدر از عوض کردن خاطره بدی داری بخاطر مشکلت عزیزکم که مدت زیادیه دیگه می برمت تو دستشویی خودمون به هوای یه کاسه کوچیک اسمارتیز( به قول خودت نمانیز) ی که میزارم بالای روشویی. به هوای اونا میای و می گی: مامان عوض نه؟ منم میگم آره مامانجون عوض نه می خوام بشورمت... اینه که برا از پوشک گرفتنت زیاد عجله ندارم تا ذهنت آماده بشه کم کم. دیگه چی بگم که بازو و لپ مامانی جای متکا برات عمل می کنه (بعد از آممی چشممون به این روشن شد). اما قصد دارم کم کم این عادتوازت بگیرم. نمیدونم تا کی می خوای بین من و باباییت جدایی بندازی و نری تو تخت خودت شیطونک خیلی خیلی حساسی و کوچکترین بی محلی یا کم محلی شدیدا می رنجونت حتی اگه از جانب صدرا جیگر باشه اونوقته که دیگه صدرا مدرا نمیشناسی و چه ها که نمی کنی از جیغ و گریه. بعد هم که آروم میشی میگی فاطمه جیغ زد و من باید تاکید می کنم باید در جواب بگم مامانی جیغ نزن جیغ بده! چند وقت پیشم که رفته بودم سمینار John Lang از صبح پیش مامانجون و عمه مینا بودی وقتی عصری رسیدم خونه، مامانجون گفت امروز یه دفعه یه جیغایی زد مونده بودیم چیکارش کنیم( حالا بنده خدا داشت یواش برا من می گفت) تا اینو گفت شما فلفلی بلا شرع کردی به چقلی که آره مامان جیغ زدم عمه مینا... و ما وقتی هم جایی هستیم که پسر عمو قلقلیت هست چشم ازش بر نمی داری و شدیدا مراقب برخورد اطرافیان باهاشی. یه روز که در واقع روز آخر مراسم فاطمیه مامانجون اینا بود دقت کردم دیدم هر کی به امیرحسین توجه می کنه یا با ذوق باهاش صحبت می کنه با یه حالتی میای پیش منو میگی مامان بغلم کن چی بگم مامانی به قول پدر بزرگات همه اینا بخاطر اینه که بیشتر از سنت می فهمی!!! مامان محبوبه میگه باباجی همش تو خونه راه میره و با زبون تو میگه باباجی نیگا کن و دلش غش میره. راستی مامانی یکی دو هفته مونده به عید همسایه دار شدیم. که از همون موقع شروع کردن به بنایی و نقاشی و خلاصه سر و سامون دادن خونه تا برا عید اسباب بیارن . کارگر جماعت هم که ۸ صبح سر کاره و شروع می کنه به کاراش از اینورم شما وروجک من تا ۱۰-۱۱ می خوابی معمولا اینه که سر و صدای کارگرا خیلی این مدت اذیتمون کرد و چون بارها با صدای بلند مثل پتک کوبیدن! بیدار می شدی ناگهانی این باعث شده مدتیه ترسو بشی و تا یه صدا می شنوی بپری بغلم. تازگیا هر صدایی از هر کجا میشنوی سریع میگی همسایه جون صدا نده بذار بیخوابیم ساختمون باباجی اینام دیگه شکر خدا روزای آخر ساختشه تازگیا با خودم می برمت سر ساختمون . تا میرسیم بلند داد میزنی آقا سلطااااان... رنگا رو خوب میشناسی و انقدر من ازت پرسیدم یه چیزی که می بینی بهم میگی مامان چی رنگیه؟ حیوانات رو هم که از همون موقع تولدت با تم حیوانات یاد گرفته بودی . برا همین وقتی زنگ زدم سلاله که ثبت نامت کنم گفت پایان دوره حیوانات و رنگها رو یاد می گیرن منم بی خیال شدم و تصمیم گرفتم خودم اراده کنم و بیشتر ببرمت پارک تا با بچه ها بازی کنی. کلا برای من بازی و برقراری ارتباط مهمتر از یادگیریه. واااااااااااااای چقدر تایپ کردم تلافی این دو ماه تنبلی رو در اوردم و از عذاب وجدان نجات پیدا کردم. مامانی ، عسلکم، خوشمزه خوشزبونم خیلی خیلی به توان ابدیت دوست دارم، فقط اگه این چسبندگیت کمتر بشه و بذاری نفس بکشم خییییلی ممنونت میشم جیگر طلا اینم یه عکس از اصفهان کنار حوض مهمانسرای عباسی(یه عصر چایی و شیرینی و اش توش خوردیم جاتون خالی عالی بود) [ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٦ ق.ظ ] [ مامان سمیه ]
|
|
| و خداوند با تولد تو مرا نیز از نفحات عشق سرشار کرد و حیات تازه بخشید ... | ||
